نردبان الفبا
به نام او...
به ا رواح پر فتوح تو ای وارتان ، ای مرتضی ، ای خسرو
به شماها ای اکبر ، زهرا و تو اي ابراهيم ناشكفته ......
درود و بدرود......
در روزگارانی نه چنان دور و دراز چون یلدا شبی ، بل کوتاه بسان عمر آزادی قصه ها داشتم برایتان از دفتری نانوشته . حال مجالی شد برای نگارش چند سطر شرح حال طفلی نوپا از صعود رویای شیرین تا سقوط خاطری خسته . از همان روزها که بسان غنچه ای نو شکفته چشمی از برای دیدن و گوشی برای شنیدن ارزانی وی شد . روزان و شبانی گذشت تا او پا فراتر از٦ سالگی گذاشت تا به قدمگاهی از ٧ سالگی رسید. سالی بس مهم و سرنوشت ساز در شکل گیری شخصیت اجتماعی وی. سال بلوغ فکر و فروغ ذهن . دیگر فهمیده بود که جشنی از برای آموختن علم برای وی و همسالانش در ره است . با تمام ندانسته ها میدانست که دورانی دگر است . روزگارانی که شیطنت و بازی کودکانه ، گریه و خنده طفولانه ، خاک بازی در روزهای آبی و آب بازی با گربه نازی تمام شده است . البته که نه تمام است بل آنها هست اما با روایتی تازه. آرام ، آرام با تمام دارایی نفهمی ، می فهميد که پدر منزلی تازه و نو به نام مدرسه و مهربان مادری دگر به نام معلم برایش هدیه آورده است . آن روز نمیدانست که هر چیز بهایی دارد و بهاء هر چیزی را پرداختن یعنی چه ؟ او نمی دید خرید الفبا میتواند چه بهای سنگینی برایش داشته باشد . کاش میدانست آموختن الفبا بذر داری از برای مردی میتواند باشد . طفل آموخت الفبا را و با نقوش هر کلمه شکلی در ذهن منقوش كرد برای خویش . او شاید می خواست با ((الف)) آزادی را فریاد کند تا در سایه آن با زمزمه ((ع)) عدالت را زندگی کند افسوسا و دریغا که(( الف)) اسارت و((ع)) عداوت برایش تعبیر شد. این سرآغاز راهی بود که او جاده پر پیچ و خم زندگی را با دستان خویش باید هموار می نمود . کاش میدانست بابا آب داد یعنی چه ؟ بابا نان داد یعنی چه ؟ او براستی اشتباه نمیکرد و واژگان را همان که بود برای خود معنا میکرد اما دریغا که از گذشتگان که این دروس را خوانده بودند کس چو آشنایی نبود که واژگان را برایش معنا کند . سال می گذشت و با گذر ایام هر سال آبستن سالی دگر بود . معلم می گفت : کودک من ، دوست خوب تو" یار مهربان تو" کتاب است و برایش زمزمه کرد : من یار مهربانم ، دانا و خوش بیانم ، گویم ...... . او راوی قصه های شیرین زندگی همچون لالایی های شبانه برای کودک بود. معلم می گفت و کودک می شنید. آری ، آموزگار با زمزمه های خویش پا در صحرای دل کودک می گذاشت . صحرایی که تشنه و خشک آماده کاشت بذرانسانيت و آبیاری حقانيت برای سرسبزی و آبادی در سال های آتی بود. دراین صحرای خشک لم یزرع داستان ایستادگی و مقاومت شتری در برابر گرسنگی و تشنگی را از زبان معلم که راوی این قصه بود به گوش جان سپرد و پیام ها از داستان این یکه تاز میدان خشک و بی بر گرفت. راوی می خواند و میگذشت و چون دل از صحرا بیرون زد به جایی رسید که دو کاج روییده بودند . می گفت آن دو کاج یار دور و دیر هم بودند . تا زمانی که بادی وزید تا یکی از کاج ها در هم شکست و روی دیگری افتاد" روی آن کاج یار ((روی آن یار هار)) که جا از برای یار خالی کرد و گفت تاب تحملت نیست و جا خالی نمود و دوست از کمر شکست و بر خاک فتاد . اینجا برای کودک دوست و دشمن تعبیر گشت . ایام برگ می خورد و کودک تگرگ تا جایی که وارد مرحله نوجوانی گشت . همان زمانی که شیرین سخن اعصار سعدی نکونام را شناخت که قصه گل خوش بوی در حمام را با زبانی شیرین آواز ساز میکرد: که کمال همنشین در من اثر کرد و گرنه من همان ......... . تلنگر بیش از بیش در نوجوان اثر گذاشت و او که در گذشته قصه دشمن دانا که غم جان بود / بهتر از آن دوست که نادان بود را از لبان آموزگار كه صوتش در گوش بود شنيده بود دانست که باید با که نشیند و چه بنوشد . ساعت می نواخت و می گذشت تا به جایی رسید که حکیمی با داروی شفا بخش به شهر وی رسیده بود که می توانست زخم پدر و درد والم مادررا دوا بخشد. آن حکیم شفا بخش اسمش بوعلی بود . بوعلی مردی بود که دستش بر خمیده کمر مادر که چونان کمان آرش و زخم قلب پدر که مدفن از جار ایام بود مرهمی بس غنی بود گویی آبی بر آتش . او دوستان زیادی داشت که یکی پس از دیگری برای خدمت و به حکم انسانیت كه صحنه روزگار نمایشی از خدمات آنها برا ی تماشاگران که مردم بودند عرضه مینمود از جمله این بازیگران در و نایاب ذکریا . همه گویی از یه اقلیم و یه خانواده بودند. اقلیم آنها مرز و بومی نداشت چون همه همزادگه سرزمینی به نام انسانیت بودند . دگر کسانی چون توماس ، گراهام را قدر میدانست که تکنولوژی را مرکبی برای علم کردند تا خدمت را به جهانیان عرضه کنند . این نوجوان دروس فراوان آموخت و از هر درس پیامی. آموخته هایش را جمع کرده بود که با بهره گیری از آنها جوانی خوب و خوش برای خود رقم زند . آری این جا بود که با کوچکترین بهانه ای دلش می تپید ، گونه هایش سرخ می شد و زبانش پر ز لکنت . او این عوامل را بهانه ای از زایش کلمه ای به نام (( عشق )) میدانست . خودش را خوشبخت انسانی می شناخت که می توانست در باغ و آبادی سر سبز شعر سهراب و کوچه پس کوچه های شبهای مهتابی فریدون تولدی دیگر را پس پشت دیوار عصیان زده فروغ با چشم براهی نیما تا سپیده دم شبانه های شاملو برای رسیدن به لحظه دیدار اخوان با يا د یار قدم زند و خود را عاشق بنامد. او به خاطر این همه شناخت از دروس زندگی با منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت شکر خدای را به جا می آورد . او تصمیم خود را گرفته بود. شکل گیری شخصیت اجتماعی اش را ناشی از این شناخت می دانست . میدانست و خوب میدانست که نقش در اجتماع مسئولیت برایش به ارمغان می آورد و از بابت تعبیر سنگین این واژه نمیدانست چه بهایی باید بپردازد . سالی دگر گشت و نوجوان ,جوانی گشت که با یادآوری تمام دروسی که در این سالها و واژگان بی حدی که در این دوران خوانده بود و از هر نکته پیامی برای خود داشت میخواست با تعبیر صحیح آنها زندگی را آنچنان که باید از برای خویش و همنوعان خویش سازد. در ره دانش و جستجوی آن توانست نام دانشجو بر خود نهد و در منزل جدید و دگر فضایی نو به نام دانشگاه سکنی گزیند. در این برهه بود که نگاهی متفاوت به انسان و انسانیت و عدالت و آزادی و.... را در دیگران نظاره میکرد وتعبیر واژگان به کثرت، هر کدام در جای خود نبودند. در خیلی جاها عدالت را آبستن قساوت و قضاوت را پلی برای رسیدن به شقاوت میدید. نه، او باور نمیکرد. برایش ممکن نبود. او که خود را مسئول میدانست و می خواست پا در جای پای آموزگارش گذارد و برای نسل بعد واژگان را همانگونه که بودند تعبیر نماید و او که میخواست کینه ها و دشمنی و عداوت را به عطوفتها ، مهربانی ها و دوستی ها پیوند دهد سعی در آشتی دادن تگرگ با اقاقيا داشت و تمام اینها آزاری بس سنگین برایش سوغات داشت. کودک دیروز و برنای امروز باور نميكرد وبا خود ميپنداشت که عمدی و دستی در کار است . رفت و رفت و رفت تا بدینجا رسید که: هر چه باید باشد و نیست تعبیر واژه ای به نام قدرت است که کثیر انسان ها را به بوزینه ای مبدل میسازد که آنها را در سایه این واژه نه خجلتی از نام زننگ است و نه ننگی ز نام . او نمیدانست و بیش نمیدانست که پیش از او خیلی ها به جنگ با این واژه رفته بودند و خود بر این باور بود که وی را یارای مقابله با این واژه است . تصمیم گرفته بود که در نبرد با این واژه آن رویای شیرین کودکانه را ره آورد این سفر از برای نبرد در ره آزادی نماید . او گام نهاد و به میدان نبرد با قدرت رفت و در این جولانگه، آموزگار جدیدی بود که واژگان دروسی را که از بدو آموختن الفبا تا سکنی گزیدن در منزلگه جدید (دانشگاه) آموخته بود برایش چنین تعبیر نمود: بابا آب داد را برایش بابا خون داد . بابا نان داد را برایش بابا جان تعبیر می نمود . کتاب خوب که روزگاری معلم نازنین با صدای گرم و دلنشین آن را بهترین یار و دوست همراه طفل دانسته بود کهنه کتابی شده بود که بوی عداوت و دشمنی از ميان اوراقش به مشام میرسید . ایستادگی و مقاومت و صبر و بردباری صحرانورد از برایش وارونه تفسیر گشت و آن نماد مقاومت" بسان انسانی عاجز و ناتوان گشت که ایستادگی را تسلیم تفسیر می نمود. در این مقطع قلیلی از واژگان برایش به درستی تعبیرگشته بود و تعابیر آنها به درستی سر جای خود قرار داشتند و همین جا بود که به وجود دشمن دوست نما و یا همان گرگ در لباس میش پی برد و دانست که در چندین سال دور این تلنگر آنجا که آن کاج به ظاهر یار در روز طوفانی کرد با دوست خویش دوباره صدایش طنین انداز شد برای وی و عجبا که چون طفل دیروز و جوان امروز و پیر فردا چون همه را دوست خود میدید هیچ درنگی در تعبیر آن ننموده بود و همین امر او را دیر به خود آورده بود. او دیگر انسانها را همچو آن کاج گریزجا میدید که پشت یار خالی نمود و قامت قدرت رعنا . این دد واژه، قدرت، کمال همنشینی و ندیمی ارزشمند را برایش بندگی و وامداری مزدورانه و شرف فروخته افرادی که سایه قدرت را اتراقی از برای استراحت در گرمای تب دار حیثیت و آبرو میدانستند تعبیر نمود که شیرینی سخن سعدی شیراز را تلخ ترین حس چشایی واژگان بداند. حکیم شفا بخش و پدر مهربان شفا دهنده علی سینا، قصاب و جلاد تعبیر گشته بود که با مثله کردن گوشت و استخوان جوانان سرزمین، آشی به خورد مریضان خود میداد که زخمي باشد بر مرهم دوستی و عطوفت و مهربانی. این بیماران با خوردن این دارو به جانورانی وحشی مبدل گردند که طعمه آنها خوردن و کشتن همنوعان خود در اقلیم انسانی باشد . آری آموزگار جدید ، قدرت ، در پیکار با این جوان اهل عشق ، او که آدرس عشق را از قلوب صاف انسانها گرفته بود پا تا سر در غل و زنجیر همراه با نگهبانی به نام نفرت که از او حراست ميكرد نموده بود تا آدرس عشق را که بهایش کبودی زیر چشمها و ورم آنها بود بهتر بپیماید و نشاني را که همان دالانهای تیره و تار و تکراری و نفس کش محبس است به آسانی پیدا کند . آری این تعبیر واژه عشق برای جوان بود . جوان رفته بود که دستی که مانع رسیدن به آزادی و عدالت بود قطع کند و خود به طور صحیح واژگان راتعبیر نماید تا در آن دموکراسی همه را سهیم نماید اما دریغا و افسوسا که این حرام صفت ، بی ریشه ، ...... بسان تبری گشت و چون تیشه ای بر ریشه ای پدید آمد که قامت رعنای جوان در هم شکست و هم چون رفتگان رفیقان دیروزش خودش نيز بدانها پيوست و با رفتارش به مسافران در راه آینده آموخت که انساني که اهل آزادی و عدالت است هیچ گاه قدرت ندارد چونان کسی که قدرت دارد و خالی و عاری از عدالت و آزادی است . دریغا که با حبس نفس خویش ، خود آموزگاری شد که قصه غصه هایش راویان بسیاری خواهد داشت تا پل برای رسیدن به آزادی را با روایت قصه هایش با دستان خود سازند و آرام گیرند . آری ، این قصه یکی از فرزندان کوروش بود که می خواست با آموختن الفبا،آموزگار مبدع حقوق بشر در جهان باشد که با تعابیر صحیح واژگان یاد و خاطره آن جاوید مرد همیشه تاریخ(كورش) را که جز به آزادی و عدالت به چیز دیگری نمی اندیشید را در اذهان ز نده نگه دارد اما بی خبر از اینکه یاد و خاطره کسی که به آزادی و عدالت می اندیشد در جنگ با قدرت به مثابه حبس نفس و مرکب اسارت و برداشت بذر دار از برای یاران است.اري اين چنين بود برادر: قصه كشتي ﺁزادي كه با دل ﺁزاري ﺁگاهي در ساحل ويراني به گل نشست....
بي تو اي ﺁزادي ، اي والا كلام
ﮔرنباشي در ميان
بايد
كه از دنيا ﮔريخت...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:58  توسط دانیال
|
چهارم آبان ماه ميلاد راد مردي كه به دار احساس آويخته گشت
اين نوشته را بمناسبت ميلاد بزرگمرد جاويد ايران زمين محمد رضا شاه پهلوي مي نويسم . ميهن پرستي بزرگ كه جز رفاه و آسايش براي ايران و ايراني چيزي ديگر از پروردگار طلب نمي كرد . تاريخ بنظر من همان آينه عبرتي است كه قدرت زلفانش را در هر مقطع از زمان بنا بر مصلحت به هر نحو در آن مي آرايد . در تمامي ادوار حيات انساني هميشه تاريخ بهترين ابزار و حربه براي دولتمردان و حاكمين بوده است تا با تحريف و دخل و تصرف در آن ، بزرگترين مفسران دروغ و جهل و غارت و چپاول باشند تا بدين منظور با نجواي لالايي درگوش كودك ملت او را به خواب سنگين زمستانی فرو برند كه گويي زمانش چنان شب يلدايي است كه انتها ندارد. آري ، نه اين آغازين و نه انجامين قصه شبي بوده است كه پژواكش همچنان در گوش است . زماني كه ملتی در خواب است به راحتي ازعدالت مي توان پل به فتح قساوت زد تا زماني كه كودك ملت از خواب بر خاست با توجه استفاده ابزاري از تاريخ نقابي بر قساوت كشيد و آن را در طرح پوشش تكميلي عدالت تعريف كرد . حتماْ اكنون با خود مي گوييد اين نكات چه دخلي به زاد روز شاه فقيد ايران محمد رضا شاه پهلوي دارد ...آري ، صحيح است . اما اين نكات كه در اين مطالب گنجانده شد صرفاْ نظر و عقيده اين حقير است كه ذكر آن را در اين مقاله ملزوم و واجب برخود دانسته تا گوشزدي به خوانندگان اين سطور داشته باشد تا با توجه به تحريفي كه از تازيخ تا كنون براي نسل سوخته شده است افق روشني پیامد آن باشد براي شناخت پرسوناليتي شخصيتهاي تاريخي تا آناليز كردن شخصيتهاي سياسي و تاریخی براي ما همچون محمد رضا پهلوي آسانتر گردد . باري ، هدف از نگارش چند سطر در باب اين شخصيت سياسي نه دفاع از اين شخصيت و نه تكذيب اين شخصيت سیاسی است و صرفاْ هدف گذري بر ايام است . بدون آنكه صلاحيت در مقام قضاوت را داشته باشم مي خواهم بدانم كه بوديم و چه شديم ؟سرنوشت ملتي كه مي توانست يكي از دمكرات ترين ملت هاي جهان باشد چگونه وابسته به اين شخصيت بزرگ ايران زمين بود .
مردي كه عاشق بود ، فردي كه از ريشه تا هميشه ياد ايران از خاطرش محو نگرديد . درست آنكه شكل گيري بصورت مدرنيته و شكست قالب سنتي زن در دوران شاه پدر پي ريزي شد اما به واقع در زمان زمامداري اين فرزند ايران بود كه زن تعريف صحيح و واقعي خود را در خارج از آن ذهنيت بشكل ارتجاعي شناخت و حس فعاليت در امور اجتماعي و حضور موثر در صحنه را بشكل آزاد تجربه كرد .اميد وارم دوستان تيغ تهاجم و حمله را بر حرير باور نكشند كه زن در جامعه ايراني آزاد بوده است اگر حرف از زن گفته مي شود نسبت به فعل و انفعالاتي سخن در ميان است كه همين يك قرن واپسين و معاصر نسبت به شناسايي زن انجاميده . باري ، فرزند صبح محمد رضا بود كه به نوعي ، نگاه مرد سالاري و زن ستيزي را از باور مردمان كج انديش زدود و اثبات كرد اين مخلوق لطيف و حرير نازك دل هيچ كم از جنس مرد ندارد و مي تواند پا به پا در تمامي امور زندگانی در كنار جنس مخالف خود فارغ از مسئله جنسيت تام كامل باشد . طبيعتاْ سطح شعور و آگاهي كه خود به نوعي نتيجه زايش سواد و تحصيلات است تاثير بسزايي در بينش و جهان بيني محمد رضا پهلوي پيرامون جغرافيا و فرهنگ ايران داشت دگر آنكه آن تصور اسارت و بندگي زن از محبس مرد ، مردي زندانبان با تفكرات تند ارتجاعي كه زن را به مثابه كالاي مصرفي فقط براي بستر و توليد محصولي چون فرزند مي ديد از اذهان شست و پاك كرد كه ديگر نيانديشد كه تعريف بخت يعني با چادر سفيد رود و با كفن باز آيد .
او بود كه منزلت و جايگاه اصلي زن را در جامعه مستحكم كرد . كس در آن اوان مرثيه از براي فقر سر نمي داد كه چونان آه جگر سوزي شود كه دل تاب آن ندارد . او مبرا از هر لقب و صفت پيش از هر ، نمونه يك انسان بود . بدين منظور در اين مقاله از پردازش به القابي چون عاليجناب يا شاهنشاه فاكتور فعل گرديده است . از لحاظ موقعيت استراتژي نظامي كه حرف اول را در منطقه مي زديم جاي بسي افتخار و مباهات بود براي ايران و ایرانی كه پنجمين قدرت ارتشي جهان به شمار مي رفت . امنيت شغلي براي هر ايراني پس از اخذ ديپلم كه بطور حتم به استخدام سازمان و يا اداره اي در مي آمد پوششي براي جلو گيري از هر گونه مفاسد اجتماعي و اقتصادي اعم از فحشا ، فساد ، اعتياد ، فقر ، سرقت و ... بود
فرزانه مرد مؤمن ٬ که ارزش بسیار زیادی برای دین قائل بود ٬ از هر نوع آن همین بس که دیانت را با سیاست نیامیخت و همین عدم در آمیختن این دو مسئله نشانه بارز ارزشگذاری به مقدسات مردم از سوی وی بود . هیچگاه دین را ابزاری برای فریب ملت قرار نداد . اعمال چنین اقداماتی تدین و قداست مذهب از هر نوع را در مردم مستحکم می نمود و هتک حرمت برای دین و اعتقادات شخصی هیچکس بوجود نمی آورد . حریم حرمت دین همیشه نگاهداشته شده بود در بین ملت . برای او زرتشتی ٬ مسیحی ٬ کلیمی ٬ مسلمان و ... یکی بود و خود آن را انسان تعریف می نمود و در عمل هم به اثبات رسانید .
نخست وزیری بایسته و شایسته همچون امیر عباس هویدا که مذهبی بهایی داشت و خود در مقام ٬ یکی از پایه ها و ارکان مهم ساختار سیاسی کشور بود مدلل همین امر است . در یک کشور که کثرت مردمان آن مسلمان و از شاخه تشیع میباشد جایگاه چنین مقامی با آن نوع دین خاص خود هویدای تعریف انسانیت فارغ از هر نوع مذهب و دینی از سوی محمد رضا بود . نخست وزیری که در طول سیزده سال اداره چنین پستی ثابت کرد تورم واژه ای بیگانه در شرایط اقتصادی مملکت است .
خدای من گواه است که به هیچ وجه قصد حمایت و یا شماتت از محمد رضاپهلوی را ندارم و خود بیگانه با واژگانی چون شاهنشاه و یا عالیجناب ویا ... هستم و هیچ اعتقادی به چنین القابی ندارم همانطور که قبلاْ ذکر نمودم گر چه با توجه به موقعیت سیاسی و جایگاه اجتماعی محمد رضا پهلوی هیچ ایرادی به عنوان شاه خطاب کردن وی نیست .
دریغا و افسوسا که مجال اندک وفرصت کم برای بیان خدماتی که او به ایران و ایرانی نمود و گر نه سالها حرف و حسرت دارم از بیان خدمات ولی بالا اجبار متاُسفانه باید به همین چند نکته ای که ذکر گردید موقتاْ بسنده نمود تا در زمانی مناسب این بستر بحث گشوده گردد تا تاریخ به درستی در مورد این مرد به قضاوت نشیند .
می دانم که شاید به گرایش به سلطنت محکوم گردم چه باک که مواردی را که ذکر نمودم چیزی جز بیان واقعیت و مستندات نبود . اگر چنین قصدی بود که مطمئناْ به این اندک موارد بسنده نمی کردم و ورای گفتن هر آنچه در ذهن داشتم با توجه به اشاره به اینکه در کجا و چه موقعیتی بود ایران و ایرانی حتماْ قیاسی با شرایط فعلی ایران و ایرانی می نمودم و حتماْ از جایگاه فعلی زن نمونه ایرانی با روسری یا تو سری و پرداختن به مواردی از سخنان بزرگان این مرز و بوم که اقتصاد مختص به الاغ است و پرداختن به مسائل فقر ٬ اعتیاد ٬ تضاد طبقاتی/فرار مغز ها و ویرانی ایران مبحثی می گشودم.اگر غرض در کار بود میبایست از گشودن دروازه تمدن بر ایران و اثر نفوذ آن در آتیه ایرانی سخنی یاد میشد اما هدف تنها یادی از خاطره این مرد صالح ایرانیست .
امیدوارم فرصتی مغتنم پیش آید که از کاستی ها و اشتباهات محمد رضا پهلوی این انسان جایز الخطا هم صحبتی بعمل آید که بتوانیم شرایطی فراهم آوریم که در فضایی باز با یکدیگر دیالوگ آزادی بر قرار کنیم . نظر شخصی من همیشه تداعی کننده این است که سیاست بر خلاف آنچه کثیف خوانده می شود جریان سازنده و بسیار جذابی است که اگر در کنار و دست اندر دست آزادی قدم بردارد زیباترین جریانات زندگی است که دنبال کردن آن به شخصه بسیار لذت بخش است اما دخالت در سیاست با تاُمل و تفکر سیاسی متفاوت است و قاعدتاْ دخالت در سیاست شاخصه هایی دارد که باید عضو در آن واجد شرایط باشد و مهمترین اصل آن خلع سلاح احساس بطور کلی و لگدمال کردن وجدان است چیزی که محمد رضا واجد آن نبود با آن همه احساس پاک . هر آنچه او را شکست و رعدی از ابری بارانی بر او رعشه زد احساس قشنگ و دل پاک او بود که هر چه کشید از احساس و وجدان پاکش کشید تا جایی که جان خود را هدیه ای برای احسای داد . اکنون با خود فکر می کنم که مفسرین تاریخ در زمان حال در آینه تاریخ زلفهای قدرت را کدامین سو شانه می کنند ؟
با احترام دانیال ۸/۸/۸۵
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 15:9  توسط دانیال
|
من که باور نکردم . اما زور بود . همه يهو سردشون شده بود . مي گفتن نفتا ديگه نفت نيس ٬ نفتي محله دزد شده ٬ توی نفتا آب مي ريزه . نفتي ما اما آدم خوبي بود . اگر هم خوب نبود بدتر نبود . آهان ٬ يادم اومد ٬ نفتي ما آدم خوبي بود. مشکل ما همسايه ها بودن . اونا فراموشکار بودن . ديگه يادشون نمي اومد که چقدرباید شبای زمستون پای پیاده مي رفتن از انباری که از تابستون پر کرده بودن آذوقه زمستون ٬ چوب و کنده مي آوردن تا اجاقشون خاموش نشه . اما اونا نمي دونستن که با اين حرفا اجاق فکرشون خاموش شده ٬ همسايه ها ساده بودن . هر کي هر چي مي گفت باور مي کردن ٬ آدمای خوب هم اونجا بودن٬ اما چه مي شد کرد هميشه خوبا کمن ...
دير زماني دورتر از اين شايعات يه ماست بند ترش فروش که از ما نبود ٬ با ما نبود بیگانه ازآشنا بود با حرافي و وعده و وعيد از تقسيم مساوات نفت گفته بود . بيچاره همسايه ها نمي دونستن طرف ماست بنده و بدتر از اينا ماست ترش مي فروشه . اونا حق داشتن ٬ گفتم که آدمای ساده ای بودن . ترش روی ترش فروش آدم زياد داشت توی محله . اونا بودن که اين حرفا رو توی محله مي زدن . طفلک نفتي ٬ ديگه مي دونست رفتنيه ٬ کاری نمي شد کرد . مردم طعم تلخ سرد ی رو فراموش کرده بودن .دل خوش به حرفای ماست ماست فروش بودن . زمان گذشت و نفتي محله ديگه رفته بود . آغا ماست بنده اومده بود . محله شلوغ پلوغ بود ٬ همه خوشحال و خندان غافل بودن از گريه فردا . آغا ماستي اما حالا ديگه شده بود آقا نفتي. همسايه ها از همون زمستون با حرفای آبکی مثل ماست نفتی تنشون گرم شده بود.دیگه سرمایی نبود. نفتي همسايه ها اومد با يه دنيا حرف تازه ... اونقدر گفت و گفت و گفت تا همسايه ها رو خواب مي برد . همگي انگاری توی رويا بودن . آخه نفتي گفته بود خیالتون هوائیه هر چي ميگم واقعيه . ديگه من نفت ميارم براتون ٬ هر چي بخواين مجانيه ٬ همش مي گفت غصه نخوريد همسايه ها ٬ ديگه نفتاتون آب نداره ٬ هميشه اجاقتون گرم مي مونه ... بازم ايندفعه همسايه ها گوش مي دادن به روياها ...
گذشت و گذشت و گذشت تا رسيديم همه به اينجا . همسايه ها يه کم که نه ٬ خيلي زياد تو خواب بودن ٬ اما همه حالا ديگه بيدار شدن .الان ديگه نفتي ما نفتي کل شهر شده ٬ نه تنها نفت مفت نديدن دیگه مردم .بلکه مفتو دیدن اون نفتی بود اما دیگه نفت ندیدن .حالا ديگه معلوم شده که نفتي نیست تو بشکه ها هر چي نفت بوده نفتی خودش سر کشيده .حالا دیگه نفتی نمونده موندگار هر چی که هست آبه وآبه یادگار.همسايه های بیچاره که حالا چهار فصلشون زمستونه هر چي نفت مي ريزن روی اجاقشون ٬ اجاقشون خاموش مي شه اونا وقتي که خواب بودن نفتي همه نفتا رو خورد ٬ براشون ديگه آب آورد . حالا به هم مي گن اگه نفتي ما اون نفتی بود حالا اگر اجاقمون گرم نمي شدخوش بودیم اون خاموش نمي شد . اما مي خوام بگم که ای همسایه ها ٬ اگه همه با هم باشیم یا اینکه با هم بد نشیم هوا دیگه سرد نمي شه . وقتشه کبریت بکشیم نفتی دیگه آتیش میشه اجاق ما سرد نمیشه ....حالا کیه گوش بکنه.تا اجاقمون بخواد دوباره گرم بشه همسایه ها بهم میگن:
من نبودم دستم بود تقصیر......
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:55  توسط دانیال
|
نفرین به تو ای سلاخ ...
میدانم خوش نشسته ای بر خوان شکار و باده خون مینوشی و سر مست از این باده ای . ابلیس مست و خون آشام تو امروز سوار بر اسب چموش است . مي دانم٬ مي بينم . کشتي غزال ما را . تکه تکه کردی پیکرش را . نذر کرده بودی هیبتش را .... نذرت برآورده شد . گوشت قربوني پيکر آهوی ما ثواب سيرایي شکمهای پر از چرک و عفونت تو و يارانت گرديد . بچه آهوی ما چه خوش بود به رويای زيبای کودکانه خويش ٬ شرم خدايان بر تو باد . غزال ما چيزی نمي خواست جز آن دشت سبز معرفت . همان دشتي که سهم او بود . بچه آهوی ما را از آن دشت گرفتي ٬ اما چه باک ٬ آهو نيست دشت که بر جاست . بچه غزالهای ديگر روزی بر مي خيزند از اين دشت در آن هنگام که به شکاری ٬ بدورت مي تنند تور که بافنده اش همان غزالهای فردايند . امروز تو سوار وما پياده ٬ امروز تو آشنا و ما بيگانه ٬ امروز تو در آب و ما بر خاک ...
مي دانم ٬ مي بينم ٬ جوانه خواهيم زد ٬ سبز خواهيم شد . شب ما آفتابي و روز تو مهتابي خواهد شد . دردا و دريغا اکبر رفت و نماند تا ما سوار با قافله او باشيم .
تو ای سلاخ بخوان و بدان فردا سور عزای تو را با دست خود جشن خواهيم گرفت و بخوان تر و بدان تر که لاشه پيکر عفونت زايت را حتي از دندانهای لاشخوران بي شرم بر خواهيم گرفت تا دندانهای انها چرک آلودتر از آنچه که هست نگردد .
اکبر ما ٬ جان دل ما ٬ عزيز ما ٬ آسوده بخواب که ما بيداريم ...
دانيال ۰۹/۰۵/۱۳۸۵
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:32  توسط دانیال
|